نمی دانم تاکنون از خود پرسیده اید که: چرا از تاریخ زندگی امامانی همچون ابوجعفرِ ثانی، محمد بن علی الجواد(ع)، اینقدر کم می دانیم؟! و چرا جز حضرت علی و امام حسین(علیهمالسلام) (آن هم بیشتر اوقات بطور ناقص و گزینشی)، زندگانی و مشی دیگر امامان معصوم شیعه تا این حد مغفول مانده است؟
هر انسانی که تاریخ را با دقت مورد مطالعه قرار دهد، قطعاً این مسأله برای او واضح خواهد شد که نقش و جایگاه مولاعلی(ع) و سیدالشهداء(ع) در حفظ پایه های اسلام و حقیقت ناب دین در زمانه ای که نفاق و آشوب و تردید بر جامعه مسلمانان سایه افکنده بود، کاملاً تعیین کننده بوده است؛ اما آیا به عنوان مثال امام نهم شیعیان- که خود با فتنه ها و مشکلات خاصی در زندگی سیاسی و اجتماعی روبرو بوده است- از وظایف ذاتی امامان(حفظ گوهر دیانت و تبیین حقیقت) کوتاهی کرده است؟!... به هر حال بر هر انسان حقیقت جو لازم است با مطالعه در زندگی، اخلاق و مشیِ همه بزرگان و اندیشمندان تاریخ، بویژه ائمه اطهار(ع)، راه زندگی را برای خود و جامعه خویش روشن تر سازد.
امام محمد تقی(ع) که این روزها مصادف با یکهزار و دویست و دهمین سالروز شهادت ایشان است، تنها 25 سال در این دنیای پرتلاطم زندگی کرد و با وجود عمر کوتاه، برکات بسیاری از وجود خویش به شیعیان و نیز همه جویندگان پاکی و معنویت تقدیم نمود. تا پیش از این امام بزرگوار، همه امامان تقریباً در سنینِ بالا به مقام امامت رسیده اند و وظیفه هدایت مردم را عهده دار شده اند؛ اما امام نهم به اضافه سه امام دیگرِ بعد از ایشان، همگی در کودکی یا نوجوانی مقام رفیع امامت را پذیرفته اند.

با وجود شرایط سخت و سِتَمباری که بر زندگی امام(ع) و نیز امامان دهم و یازدهم(ع) حاکم بود، ایشان هرگز از حال مردم جامعه بی خبر نبوده و بیشتر از طریق نامه نگاری با آنها در ارتباط بود. امام جواد(ع) بیشتر دوران زندگی خود را در کنار خلیفه عباسی- مأمون- سپری نموده و حدود 2 سال نیز با مُعتَصَم معاصر بود. این پیشوای نیک سیرت، با اینکه عدم صلاحیتِ این دو حاکم را می دانست و بر نامشروع بودن آنها اذعان داشت، اما مدارا و رفتار کریمانه ایشان در مواقع و مواضع مختلف کاملاً زبانزد است؛ البته امام محمد بن علی(ع) در فرصت هایی که به دست می آورد، ضمن آگاهی بخشیدن به مردم عدم مشروعیتِ دستگاه حاکم را گوشزد می نمود و بر مقابله با ظلم و نفاق تأکید می کرد.
جوادالائمه(ع) همچون پدر بزرگوار خویش- امام رضا(ع)- چند بار با مجالس مناظره ای که مأمون ترتیب داده بود روبرو شد، و در همه آنها با استدلال های قوی، عالمان و فقیهان چیره دست را مبهوتِ علم و کرامتِ خویش ساخت! نکته ای که شایان توجه است این که: معتصم بر خلاف مأمون عباسی(که به تظاهر روی آورده بود و خود را مؤمن و دوستدار امام نشان می داد) به زور و فشارهای سیاسی اعتقاد داشت تا بتواند امام را بیش از پیش تحت کنترل حکومت قرار دهد و محبوبیت ایشان را کمتر کند؛ غافل از آنکه این امام مهربان و روشنگر با رفتارهای نیک خود، در قلب شیعیان جا داشت و آنها باوجود ظلم دستگاه حاکم، دست از پیشوای خود برنمی داشتند.
ضمن تسلیت شهادت این امام بزرگوار و آرزوی بهره مندی از شفاعتش، ماجرایی کوتاه از زندگی ایشان را بخوانید:
اربلی(ره) در کتاب « کشف الغمّه» از محمّد بن طلحه نقل کرده است:
مأمون یک سال بعد از شهادت حضرت رضا(ع) به بغداد آمد. روزی به قصد شکار از شهر خارج شد و در مسیر راه از کوچه ای عبورش افتاد که بچه ها در آنجا بازی می کردند و حضرت جواد علیه السلام با آنها ایستاده بود و در آن هنگام یازده سال بیشتر از عمر شریفش نگذشته بود.
بچّه ها با مشاهده ی مأمون همگی پراکنده شده و فرار کردند، ولی حضرت جواد علیه السلام از جای خود حرکت نکرد. مأمون نزدیک آمد و نگاهی به آن حضرت نمود و گفت: ای پسر چرا به همراه بچّه ها فرار نکردی؟
امام(ع) فوراً جواب داد: راه تنگ نبود تا با رفتن خود آن را وسیع گردانم و گناهی مرتکب نشده ام تا از عقوبت آن بترسم و گمانم به تو نیکو است که کسی را بدون گناه ضرر نمی رسانی.
مأمون از آن سخنان شیوا و محکم او بسیار تعجّب کرد و پرسید: اسم تو چیست؟ فرمود: نام من محمّد است. عرض کرد که فرزند چه کسی هستی؟ فرمود: من فرزند علی بن موسی الرضا هستم.
مأمون بر پدر آن حضرت درود و رحمت فرستاد و به سوی مقصد خود روانه شد، چون از آبادی دور شد بازِ شکاری را به دنبال درّاجی (پرنده ای است شبیه کبک) فرستاد، باز از دیدگان او برای مدتی ناپدید گشت و وقتی برگشت در منقارش ماهی کوچکی بود که هنوز آثار حیات در وجودش مشاهده می شد، خلیفه از دیدن آن بسیار تعجب کرد، سپس آن را در دستش گرفت و از همان راهی که آمده بود برگشت.
چون به آن محل که حضرت جواد (ع) را ملاقات کرده بود رسید بچّه ها را دید که مثل سابق آنجا را ترک گفته و فرار نمودند ولی این بار هم آن حضرت از جای خود حرکت نکرد و همانجا ایستاد. خلیفه نزدیک آمد و سؤال کرد: در دست من چیست؟
فرمود: «خداوند تبارک و تعالی به مشیت خود در دریای قدرتش ماهی های کوچکی را می آفریند و باز شکاری پادشاهان آن را صید می کنند و پادشاهان آن را در میان دست پنهان می کنند تا فرزندان اهل بیت نبوّت را با این وسیله امتحان کنند.»
چون مأمون این کلمات را از آن حضرت شنید تعجب کرد و ضمن نگاه عمیقی که به او کرد گفت: براستی که فرزند امام رضا(ع) هستی و احسان خود را به آن حضرت دو چندان کرد.
یادش بخیر! روزایی پر از نشاط و سرزندگی بود؛ امید و تلاش موج می زد. هرچند سنّ زیادی نداشتم و شور و حال نوجوونی بر من غلبه داشت، ولی اینو با قاطعیت میگم که اوضاعِ اون سالها با الان کاملاً متفاوت بود...
حدود ده-یازده سال پیش رو میگم؛ اوایل دوره «اصلاحات». یادم میاد صبح ها قبل از اینکه برم مدرسه، (با دوچرخه و بعضاً توی سرمای زمستون) می رفتم یکی دوتا روزنامه- هرچند با یک روز تأخیر!- می خریدم و با سرعت به سمت مدرسه حرکت می کردم. اون روزا روزنامه های متنوعی وجود داشت و به قول معروف: از همه رنگش؛ اما من بیشتر طرفدار روزنامه «خرداد » بودم. البته گاهی اوقات دیر به مدرسه می رسیدم و باعث می شد مدیر و معاون از دستم شاکی بشن! همه اینا به خاطر شوق و هیجانی بود که مطبوعاتِ اون زمان برای من و خیلی از مردم و جوونا ایجاد می کرد... اما الان چی؟؟!! همون روزنامه هایی هم که دارن نفس می کشن، کاملا بی انگیزه هستن و به نظر میرسه نفسای آخرشونو می کشن! البته پنج-شش سالی هست که این فضای رخوت و بی نشاطی بر خیلی از رسانه ها و مطبوعات حاکمه، اما توی این چند ماه شدتِ اون بیشتر شده...

****
هر وقت شور و هیجان و احساسات بر یک فرد یا فضای اجتماعی حاکم میشه، قطعاً راه بر خِرَد و تدبیر بسته میشه و این وسط مشکلاتی پیش میاد. در این مسأله که مطبوعات و رسانه های نوظهور- که به برکت فضای باز سیاسی و اجتماعی قدم به عرصه گذاشته بودن- در زمان اصلاحات دچار تندروی ها و خطاهایی شدن، شکی نیست ولی اینو هم هرگز نمیشه انکار کرد که تأثیر اون رسانه ها در توسعه سیاسی و گسترش فضای نقادی، نشاط و مطالعه در بین مردم ایران بسیار چشمگیر بود.
مطبوعات در دوران اصلاحات، این مسأله رو تا حدّ زیادی نهادینه کردن که: نقد همه حاکمان و اعتراض به عملکرد اونا، البته در چارچوب های قانونی و با رعایت اعتدال، نه تنها اشکالی نداره بلکه برای جامعه ای که ادّعای مردمسالاری داره، کاملاً ضروریه. شکسته شدنِ قُبحِ انتقاد در جامعه، اما برای بعضی از حاکمان و سیاستمداران مسأله ساده ای نبود که بتونن از کنار اون به راحتی بگذرن و این بود که به مرور این رکن چهارم دموکراسی به محاق رفت و اون چیزی که نباید میشد، شد...!
انجام کارهای اداری خصوصاً در شهرهای بزرگ معضلی است که تازگی ندارد؛ همان چیزی که آن را بوروکراسی(دیوانسالاری) می نامند و البته در بین عامه مردم، به کاغذبازی مشهور است! از دریافت یک امضا گرفته تا کارهای مربوط به استخدام یا حتی پرداخت جریمه رانندگی، همگی کارهایی سخت و گاهی اوقات طاقت فرسا هستند، به ویژه اگر یک فردِ شهرستانی برای انجام اینگونه کارها به شهری بزرگتر برود...
اتفاقاً علت اصلی دوری من از فضای وب، رفتن به تهران برای انجام یک کار اداری بود. هر چند این سفرِ 16 روزه حاوی نکات آموزنده زیادی برایم بود اما در این میان، خستگی بر همه چیز چیرگی داشت! البته اگر از بسیاری از مسئولانِ پایتخت-نشین (اعم از رئیس و معاون و مدیرکل و معاونِ مدیرکل و... «!») بگذریم، اکثریت مردم تهران انسان هایی مهربان، بافرهنگ و صبور هستند و همین مسأله باعث می شد [و می شود] ماندن در پایتخت برای مدتی نسبتاً طولانی، چندان ملال آور نباشد.
به هر حال ضمن عذرخواهی از دوستان عزیز، امیدوارم دیگر چنین وقفه ای در وبلاگ نویسی برای بنده ایجاد نشود! مناسبت های زیادی در این مدت داشتیم که مجال طرح آنها نیست، اما بخواهیم یا نخواهیم امروز 13 آبان است و به گفته رسانة به اصطلاح «ملی»، راهپیمایی امروز در همه شهرها کم نظیر بوده است.(خدا کند همین طور باشد) البته به گفته آقای «احمد پورنجاتی»* فضای فعلی ایران
به بازار مسگرها شباهت بسیاری دارد...!! (خودتان ببینید و بیاندیشید)
* چند وقت پیش(۲۸ مهرماه) روزنامه «اعتماد» در ضمیمه روزانه خود، یادداشتی را از احمد پورنجاتی، نماینده سابق مجلس و قائم مقام اسبق صداوسیما به چاپ رساند که به تحلیل فضای بوجود آمده پس از انتخابات می پرداخت.(رجوع کنید به سایت www.etemaad.com)
هفته دفاع مقدس هم مثل بقیه روزهای سال آمد و رفت؛ به جز چند همایش فرهنگی و ورزشیِ کلیشه ای و آهنگ های حماسی و بیان خاطراتی از جنگ در صدا و سیما، چیز دیگری را ندیدیم.
این جمله کوتاه را همه ما در این سال ها بسیار شنیده ایم که: بعد از شهدا چه کرده ایم؟... و حقیقتاً اگر لحظه ای تأمل کنیم، درمی یابیم که همه- کوچک و بزرگ، زیردست و بالادست- نسبت به شهدا و کسانی که در راه آرمان هایی والا جان خود را فدا کردند، مدیونیم. اما از کسانی که خود را همرزمان شهدا و جبهه رفته و پاسدار ارزش های اسلامی و انقلابی می دانند(و گاهی می نامند!) قطعاً انتظار بیشتری می رود؛ اگر آنها بلغزند و یا خدای ناکرده نسبت به راه و پیام شهیدان و بزرگان این انقلاب، بی اعتنا باشند، دیگر چه توقعی از مردم کوچه و بازار و جوانانی است که جنگ را هرگز ندیده اند !؟؟.....
در این روزها که دل بسیاری از ایرانیان پرخون است، بهتر است کلام را طولانی نکنم. دو روز پیش، روزنامه «اعتماد» در ویژه نامه خود، گفتگویی را با فرزند برومندِ شهید حاج ابراهیم همت(مهدی همت) انجام داده بود که به خاطر اهمیت آن، در ادامه آن را می خوانید:
*****

"فاطمه بيک پور" :
-هنگام شهادت پدرتان چند سال تان بود؟
27 ساله هستم و موقع شهادت پدر يک سال و چهار ماه داشتم.
-در اين سال ها به عنوان فرزند شهيد همت حضوري ملموس نداشتيد. علت خاصي داشت؟
در اين سال ها کار ما فقط خون دل خوردن بود. براي مثال لشگر 27 محمد رسول الله لشگري است که پدر من تاسيس کرد و نوک پيکان حمله کشور بود تا اواخر فرمانده سابق لشگر 27، هر سال مراسمي را براي شهيد همت برگزار مي کردند و هيچ گاه ما را که خانواده شهيد همت بوديم، دعوت نمي کردند. البته من از عملکرد ايشان چيز قشنگي به خاطر ندارم. من هميشه از اخبار مي شنيدم و با اتوبوس از اصفهان به تهران مي آمدم و در بين مردم در اين مراسم حضور داشتم. اما مراسمي که در سال 86 براي پدرم برگزار کردند مايه ننگ ما بود. آنقدر مراسم افتضاح بود که همه مي گفتند ما براي مظلوميت حاج همت گريه کرديم. اين مراسم مرا به ياد کسي مي انداخت که فقط با دولا راست شدن نماز مي خواند و در اين نماز خواندن حضور دل ندارد. هر سال تاريخ و مکان برگزاري مراسم مشخص بود اما در آن سال مکان و تاريخ را تغيير دادند. يکي از دوستان مي گفت مراسم مادر دوستش گرم تر از اين مراسم برگزار شده بود. مراسم هر سال آخرين پنجشنبه يي که به 17 اسفند نزديک تر بود در سالن دعاي ندبه بهشت زهرا (س) برگزار مي شد و اين روند پس از شهادت هر سال ادامه داشت. اما اين بار به جاي سالن ندبه، مراسم در يکي از مساجد کوچک مرکز شهر در يک منطقه شلوغ که طرح ترافيک هم بود، برگزار شد و تاريخ برگزاري مراسم هم تغيير کرده بود و بسياري از کساني که اطلاع نداشتند، در تاريخ اعلام شده قبلي به سالن دعاي ندبه مراجعه کرده بودند در حالي که مراسم بدون اطلاع بعدي در مکاني ديگر برگزار شد. به هر ترتيب مراسم تغيير کرد. کساني که مي توانند در مورد شهيد همت به خوبي صحبت کنند،دعوت نمي شوند و هر سال فقط دو سه نفر هستند و آنها صحبت هايي را مطرح مي کنند. پس از آن شکايت کردم و به گوش مسوولان رساندم که اگر قرار است مراسم اين گونه برگزار شود، اين مراسم را ديگر برگزار نکنيد. پس از آن آقاي سردار همداني قائم مقام بسيج کل کشور به جاي آقاي کوثري آمدند و مراسم را برگزار کردند. آن سالي که آقاي همداني مراسم را برگزار کردند و ايشان براي نخستين بار ما (خانواده شهيد همت) را به مراسم دعوت کردند، مراسم خوبي بود. پس از آن هم با توجه به اعتراض من به نحوه برگزاري مراسم در سال 86، در سال 87 مراسمي را در سالن وزارت کشور برگزار کردند. مراسم باشکوهي بود و سالن وزارت کشور تا آن موقع چنين جمعيتي را به خود نديده بود. البته قرار بود سخنران آن مراسم نيز آقاي احمدي نژاد باشد که با مخالفت هاي ما اين امر صورت نگرفت.
-اين گلايه ها...
برخوردها و رفتارهاي مسوولان علت اصلي انزواي ماست. در واقع نوع برخوردها، نوع توقعات، نوع نگاه ها و ارزش ها تغيير کرده اند. مسائلي که از طرف مدعيان انقلاب ارزشمند بود، اکنون تبديل به ضدارزش شده است و در واقع مسائلي که براي ما ارزشمند است، اکنون براي ديگران ارزشمند نيست. برخي دوستان گاهي مي گويند چرا هيچ گاه صحبت نمي کني؟ چرا سکوت کرده يي؟ مي گويم اگر آبرويي هم اکنون براي حاج همت نزد مردم وجود دارد به دليل سکوت ماست. چيزي نگفتم که بعداً تهمتي به فرزندان شهيد همت نزنند و حاج همت را بدنام نکنند.
-نحوه برخورد مسوولان در سال هاي اخير و به خصوص حوادث پس از انتخابات را چگونه ارزيابي مي کنيد؟
به نظر من اتفاقاتي که هم اکنون پيش آمده، نتيجه برنامه ريزي ها و سرمايه گذاري هاي سال هاي قبل است که اکنون برداشت مي شود. اکنون مردم فکر مي کنند من به عنوان فرزند شهيد همت از زندگي و رفاه بالايي برخوردارم و از بانک مرکزي کانالي به منزل ما باز شده است. در حالي که اين گونه نيست. مثالي برايتان عنوان مي کنم. من در دوران دبيرستان در مدرسه تيزهوشان قبول شدم اما به دستور بنياد شهيد اصفهان از ثبت نام من ممانعت به عمل آمد. زماني که من در دانشگاه قبول شدم آقاي سليماني با هماهنگي آقاي فروزنده رئيس وقت دانشگاه آزاد از ثبت نام من جلوگيري کردند. دليلي عنوان نکردند فقط يکسري مشکلات را مطرح کردند. در واقع به گونه يي عمل کردند که من نتوانستم ثبت نام کنم. چهار پنج سال بعد با آقاي جاسبي مساله را مطرح کردم. آنها بلايي سر ما آوردند که مي خواهند ما را با ارزش هاي پدرم و امام بد کنند. در سال هاي گذشته اين مسائل به صورت پنهاني وجود داشت اما اين اقدامات علني شده است. وقتي مي شنوم فرزند دکتر بهشتي را بازداشت مي کنند و هيچ کس هم در اين نظام کاري انجام نمي دهد و با 200 ميليون تومان پول نقد او را آزاد مي کنند، پس خدا به داد ما برسد کمااينکه به سراغ من هم آمدند. من اصلاً از اين وضعيت تعجب نکردم چرا که انتظار اين اتفاقات و حتي بدتر از اين را هم داشته و دارم. من با مسوولان کاري نداشتم. ما پس از شهادت حاج همت از سياست کنار کشيديم.
-در اين سال ها آيا مسوولان در کنار شما و خانواده تان حضور داشتند؟
در اين سال ها به جز آقايان کروبي، محسن رضايي، آقاي دهقان رئيس سابق بنياد شهيد و تا حدودي آقاي خاتمي، هيچ يک از مسوولان سراغي از ما نگرفتند. البته برخي ها نيز هستند که نسبت به ما ارادت دارند اما تحت فشار و محدوديت هايي هستند. از ما عذرخواهي مي کنند که نمي توانند بيشتر در کنار ما باشند.
-جريان اينکه در حوادث اخير به سراغ شما هم آمدند، چيست؟
من خواب بودم که مادرم با نگراني آمد و گفت نيروهايي بي سيم به دست آمده اند تو را ببرند. من متاسفم که به عنوان فرزند شهيد همت در نظام جمهوري اسلامي مجبور به انجام اين کار شدم و آن روز فرار کردم. اين فرار تا بعدازظهر ادامه داشت. مي دانستم با اين فرار به اصطلاح آب در لانه مورچه ها ريخته ام اما به مادرم گفتم هر اتفاقي بيفتد، ديگر مهم نيست و من مي خواهم به خانه برگردم. آن روز به هر نحوي قضيه فيصله پيدا کرد. زماني که جويا شدم متوجه شدم آن افراد از غ...ف آمده بودند. البته بعد يکي از مسوولان وزارت اطلاعات با من تماس گرفت و به من گفت اتفاقي برايم نخواهد افتاد. آنها عنوان کردند آن افراد از وزارت اطلاعات نبودند. پس از آن دادستاني هم عنوان کرد کار نيروهاي آنها هم نبوده است. به اين ترتيب همه حاشا کردند و مشخص نشد آنها چه کساني بودند. سپس در تظاهرات سکوت که در روزهاي نخست اعتراضات برگزار شد، مادر و برادرم در تظاهرات حضور داشتند. بعداً شنيدم يکي از بي سيم به دستان خانواده شهيد همت را در ميان جمعيت شناسايي کرده و مي پرسد دستور چيست و دستور مي آيد که بزنيد و ببريد. برادر من پسر کوچک شهيد همت را آنقدر با باتوم زدند که انگار چه جرمي مرتکب شده است. سه بار اقدام به بازداشت او مي کنند که دو بار مردم او را نجات دادند و بار سوم يکي از ماموران نيروي انتظامي او را نجات مي دهد و به پهلوي مادرم همسر شهيد همت چنان با باتوم ضربه وارد کردند که ما تا نيمه شب در بيمارستان بوديم تا کليه اش خونريزي نکند. به يکي از دوستان هياتي مي گفتم هميشه به هيات مي رويم، روضه پهلوي شکسته حضرت فاطمه را گوش مي کنيم اکنون به پهلوي مادر خودمان اين گونه ضربه وارد مي کنند. البته تهديدات ديگري نيز صورت گرفت اما هنوز به صورت جدي همانند پسر شهيد بهشتي به سراغ ما نيامده اند.
-گلايه هاي خود را در مورد تمامي اين سال ها بگوييد.
اولين کتابي که در مورد شهيد همت نوشته بودند کتاب حکايت سرخ است.
يکي از انتقادات من اين مساله است. کتاب حکايت سرخ به نويسندگي حجتي از ابتدا تا انتها پر از تحريف و دروغ در مورد پدرم است. اين کتاب با هزينه بيت المال در مدارس کل کشور پخش شد و ما هر چه سعي کرديم، نتوانستيم جلوي انتشار و پخش اين کتاب را بگيريم. زماني که من به دنيا آمدم، پدرم با آن همه مشغله براي ديدن من سريع خودش را رساند طوري که دوستانش مي گفتند گويا به دنيا آمدن تو به او الهام شد و سجده شکر به جا آورد. او به اصفهان آمد و از مادرم تشکر کرد و با اينکه پدربزرگم در گوش من اذان گفته بود، مجدداً اذان گفت و با من اتمام حجت کرد. پدر من اين ميزان لطافت و محبت از خود نشان داد اما اين کتاب در تحريفي کامل عنوان کرده زماني که مهدي به دنيا آمد هر چه به شهيد همت گفتيم بيا، نيامد. هر چه از او خواستيم، شش ماه شد نيامد و نامه داد چقدر مي گوييد بيا و اين کتاب عنوان کرده پدرم گفته پسرم را لباس رزم بپوشانيد و همانند علي اصغر حسين به جنگ بفرستيد. شما ببينيد تحريف تا چه حد. زماني که مردم عادي اين کتاب را مي خوانند تصور بسيار بدي از اين شخصيت در ذهن آنها نقش مي بندد. پس از آن زماني که ديدند شهيد همت بي کس نيست، از انتشار اين کتاب ها جلوگيري به عمل آمد. تنها خانواده شهيد همت نبود که فراموش شدند بلکه مردم و تمامي اين ارزش ها بود که فراموش شدند. هيچ گاه چون پسر حاج همت بودم نه احساس غرور کردم و نه ناراحت شدم. افتخار اين نام را براي خودم داشتم و يک زندگي سخت در اجتماع. بسياري از کساني که مرا مي شناسند، مي ترسند به من نزديک شوند. مي گويند پسر همت است. دردسرساز است. برخي ديگر هم که نزديک مي شوند به اين اميد مي آيند که سوءاستفاده يي کنند. به سختي دوستان واقعي و ثابتي وجود دارند که بدون ترس و سوءاستفاده دوست باشند. اين مساله زندگي ما را سخت تر مي کند. گاهي چنان تبليغات منفي عليه ما شکل مي گيرد که مردم فکر مي کنند ما چگونه زندگي مي کنيم. خدا را شکر که در اين مدت مشخص شد ما تفاوتي با سايرين نداشتيم و حتي وضعيتي بدتر از مردم داشتيم. شما اکنون مشاهده مي کنيد کساني در مناصب کشوري قرار مي گيرند که نه در انقلاب و نه در جنگ هيچ بهايي نپرداختند. ما کساني هستيم که پيش از اين امتحان خود را پس داده ايم. آنقدر که ما به اين خاک و نظام علاقه منديم، هيچ کدام از کساني که ادعا مي کنند و نان اين نظام را مي خورند، علاقه مند نيستند. ما روزگار بسيار سختي را گذرانديم که شايد هيچ وقت کسي نفهمد خانواده سرلشگر شهيد همت بوديم. شايد مادرم راضي نباشد که اين مساله را مطرح کنم اما ما در سال 76 پول خريد يک بخاري را نداشتيم. ما در خانه هايي زندگي کرديم که آن خانه در نداشت، گاز نداشت، فاضلاب نداشت. اينها واقعيات زندگي ما است و در مقابل تفکرات مردم چيز ديگري است. اما اميدوار بوديم براي سايرين اوضاع خوب باشد که اين گونه نيز نبود. الان اوضاع به گونه يي شده است که هر کس به اصول و ارزش ها، ارزش قائل نباشد بيشتر به پيشرفت و ترقي رسيده است. به نظر من بازماندگان جنگ که اکنون حضور دارند و داراي مقامي هستند، مقصرند. بچه هايي که در جنگ مخلص و خوب بودند همه به حاشيه رانده شده اند. درد ما اين است. مثالي براي شما عنوان مي کنم. از افراد مختلفي که در جنگ حضور داشتند؛ کسي که فرمانده و رشيد و فداکار بوده و کسي که فقط در جبهه ها خرابکاري مي کرده و کاري از دستش برنمي آمده است اکنون شغل آن فرمانده رشيد و تلاشگر راننده تاکسي شده است و شغل آن کسي که در واقع هيچ کاري در جنگ نکرده اکنون فرمانده لشگر شده است. اينها کوچک ترين اتفاقاتي است که براي ما پيش آمده و من بسياري از مسائل را عنوان نمي کنم. مي گويند صدام بد بود. اما همان صدام جنايتکار تمامي فرزندان فرماندهان خود را براي تحصيل به اروپا مي فرستاد. اگر پدر ما وفادار بوده، پس خود ما هم وفاداريم. پس حتماً دليلي يا ترسي وجود دارد که با ما اين گونه رفتار مي کنند. من با بسياري از کساني که صحبت مي کنم، چنان متعصب و جاهلانه رفتار مي کنند و از مسائل بي ارزش حمايت هايي مي کنند که جاهلانه است. تنها کاري که مي توانيم بکنيم اين است که در اين اتفاقات در کنار مردم باشيم. افتخار مي کنم که مردم در تهران مي گويند بسيجي واقعي همت بود و باکري... مردم ما مي فهمند.
-هم اکنون اتوبان همت به نام پدرتان است. فکر مي کنيد اين دست اقدامات در حق شهيد والايي چون شهيد همت کافي است؟
آقاي موسوي در بيانيه شماره 12 خود بسيار زيبا عنوان کرده بودند «حرمت هر شخص به فرزند اوست.» اصلاً از اينکه بزرگراه به نام پدرم است، خوشحال نيستم. هر کس يک دهم پدر من معروف بود، هزاران سوءاستفاده از اين نظام مي کرد. من يک شرکت ساده با حداقل درآمد در اصفهان دارم. بسياري از افرادي که از طرف آقايان به عنوان بي حجاب و عدم پايبندي به ارزش اسلامي لقب مي گيرند، بيشتر براي شهدا و جانبازان ارزش قائلند. اما برخي مدعيان براي شهدا ارزشي قائل نيستند. برخي مثلاً خودي هايي که مرا نمي شناسند، بارها جلوي خودم شروع به بدگويي راجع به من کرده اند. دروغ هاي فراواني را در مورد من مطرح مي کنند. حتي مراسم برگزار مي کنند و مي گويند خانواده شهيد همت منحرف شده اند. برخي ها روزي عنوان کردند مهدي همت به دليل اينکه بزرگراه را به نام پدرش کرده اند، شکايت کرده و پنج ميليارد تومان پول دريافت کرده است. من از مسوولان تشکر مي کنم. روزي به آنها گفتم از زماني که خودم را شناختم شما بلاهايي بر سر ما آورديد که من غم پدر نداشتن را احساس نکردم.
- از خاطراتي که مادرتان از پدرتان، شهيد همت، برايتان نقل کرده، بگوييد.
يکي از مسائلي که پدرم به مادرم عنوان کرده بود، اين بود که از مادرم عذرخواهي کرده و گفته بود متاسفم روزي خواهد آمد که از هر هزار مرد، يک مرد به معناي واقعي در جامعه وجود نخواهد داشت. تنها کسي که بعد از شهادت حاج همت هميشه به ما محبت کرد و هميشه در کنار ما بود آقاي مجتبي صالح پور بود. با اينکه هميشه بلاهاي مختلفي بر سر او آمده است اما باز هم در کنار ما بوده است. ايشان تنها کسي بودند که پدرم بيش از چشم هايش به او اعتماد داشت.
-از روزهاي سختي که گذرانده ايد، از فراز و نشيب هاي زندگي بگوييد.
سه سال اول شهادت حاج همت مشکلات زيادي داشتيم. که به لطف و محبت آقاي کروبي مشکلات تا حدودي برطرف شد. اواخر دهه 60 و تمام دهه 70 را با سختي فراواني گذرانديم. بيماري داشتم که پزشکان از درمان من نااميد شده بودند. من در بخش مردان بستري بودم و مادرم در کنار من حضور داشت و در بيمارستان بر سر او فرياد مي زدند که بايد از بخش بيرون بروي و همسرت براي همراهي پسرت در بخش باشد. خب مادر من که نمي توانست بگويد همسرش شهيد شده است. بنابراين همه اين غم ها را در درون خودش پنهان مي کرد. شايد ما نسبت به ديگر خانواده هاي شهدا، سختي ها و مشکلات بيشتري را متحمل شده باشيم.
- پدرتان براي حفظ نظام و حفاظت از مرزهاي کشور، دفاع از مردم و براي ادامه آرمان هاي امام خميني و انقلاب جنگيدند و به شهادت رسيدند. فکر مي کنيد اگر پدرتان اکنون حضور داشت، چه عکس العمل و ديدگاهي در مورد حوادث اين روزها و نحوه رفتار با خانواده اش داشت؟
به نظر من اين اتفاقات از همان سال هاي اول برنامه ريزي شده بود. ايمان دارم که حاج همت اين روزها را ديد که آن روزها طلب مرگ از خدا کرد و طلب بخشش از مادرم داشت. زماني که شهيد همت به مکه رفت، سه آرزو از خداوند داشت؛ اولين آرزويش اين بود که در سرزميني نباشد که نفس امام خميني در آن نباشد. دومين درخواستش از خدا اين بود که جانباز و اسير نشود. او از خدا خواسته بود فقط شهيد شود، آن هم زماني که از اولياءالله شده باشد. مي گويند خودشناسي، خداشناسي مي آورد. مي گفت اگر جانباز يا اسير شوم، ممکن است ايمانم را از دست بدهم. سومين درخواستش هم مادرم بود. او مادرم را از خدا خواست و يک جفت پسر مي خواست که ادامه دهنده راهش باشند. به همين دليل قبل از تولد من و برادرم به مادرم مي گفت بچه ها، پسر هستند. پدرم به تمامي آرزوهاي خود رسيد. حاج همت از آن دست فرماندهاني نبود که فقط در ماشين بنشيند. حاج همت خودش هميشه در کنار بسيجي ها بود. در کدام جنگ در جهان، فرمانده عمليات خودش براي شناسايي مي رود. حاج همت خودش در کنار بچه ها در صف اول حضور داشت. او هيچ گاه خودش و ايمانش را دور نزد. عشق مردم به او به دليل اخلاص اش بود. حتي برخي از همرزمان پدرم تعريف مي کنند که «خمپاره در دو قدمي حاج همت منفجر مي شد و پدرم سالم مي ماند و ما تعجب مي کرديم که حتي يک ترکش به حاج همت اصابت نمي کند،» همين مساله است که نشان مي دهد به آرزوهايش رسيد. او نه جانباز شد و نه اسير. درست در همان زماني که از خدا خواست، شهيد شد. من واقعاً خوشحالم که او نيست که اين روزها را ببيند. من دعا مي کنم که حاج احمد متوسليان هم زنده نباشد. روزي يکي از دوستان پدرم که جانباز شيميايي است و پس از جنگ براي درمان به کانادا رفت و خانواده اش اجازه ندادند برگردد، با من تماس گرفت. او در آنجا مدرسه دارد و خودش هم تدريس مي کند. گفت مي خواهد برگردد. مي گفت مي خواهد به ايران که مذهب تشيع در آن وجود دارد، برگردد. به او گفتم وضعيت آن گونه نيست که بتواني برگردي، حداقل زندگي ات را نفروش. يک سفر بيا بعداً اگر خواستي بمان. اما او قبول نکرد و حتي مرا سرزنش کرد که «تو از راه پدرت منحرف شده يي و مايه ننگ پدرت هستي.» زندگي اش را فروخت و به ايران آمد. فردي که شيميايي بود و در آنجا يک قرص هم مصرف نمي کرد، به محض ورود به ايران، به دليل خونريزي معده در بيمارستان بستري شد. پس از اينکه به ايران آمد، ديگر با من تماس نگرفت. مدتي گذشت و زماني با من تماس گرفت که روي پله هاي هواپيما در حال بازگشت به کانادا بود .
«محمد نوری زاد» را احتمالاً می شناسید؛ پخش مستندهایی با موضوع دفاع مقدس، جهاد سازندگی، بحران های اجتماعی،فرهنگی و اقتصادی و مسائلی از این دست، قطعا این نام را برای شما یادآوری می کند. او چند سالی است که از صداوسیما دور شده و مشغول نوشتن در روزنامه وزینِ! کیهان است.
هرچند هرگز قصد ارزیابی فعالیت ها و اندیشه های این شخصیت فرهنگی را ندارم، اما کسانی که طی سال های گذشته کارها و نوشته های نوری زاد را رصد کرده اند، بی شک وی را یک اصولگرای پایبند به حکومت اسلامی می دانند و فاصله گرفتنِ احتمالی اش از مواضع گذشته را عجیب و حتی شاید غیرممکن!
اما این نویسنده و فعال فرهنگی، چند روز پیش نامه ای سرگشاده را خطاب به مقام رهبری نوشت و طی آن، ضمن بیان مقدمه ای تاریخی از روند سالهای گذشته، به انتقاد شدید از حوادث پس از انتخابات پرداخت...
بهتر است قبل از آنکه تحلیلِ خاصی از محتوای نامه ارائه دهم، خودتان آن را که با ادبیاتی خاص و جذاب نگاشته شده است، به طور کامل مشاهده نمایید:
سلام ای مسافر سحر...
خداحافظ ای استخوان در گلو...
بدرود ای صدای عدالت انسانی...
و سلام ای آزادمردِ همیشه تاریخ...
آیا تا به حال سریال «کلید اسرار» را از شبکه سوم تلویزیون جمهوری اسلامی تماشا کرده اید؟ البته گاهی اوقات در مکالمات و مباحثات روزمره، بعضی از دوستان نسبت به این سریال اظهار بی علاقگی می کنند و آن را برنامه ای سطحی و در اصطلاح خودمانی «آبکی» می دانند!(این هم نوعی نقد است و من در مقام قضاوت نیستم...) 
در مقابل اما کسی پیدا نمی شود که حداقل یک بار سریال «جومونگ» را ندیده باشد! و البته عده زیادی از مردم، از سنین مختلف، علاقه شدیدی به آن دارند. در این مسأله که سلایق مردم ما شامل طیف گسترده ای است، شکی وجود ندارد، اما بسیاری از افراد کمتر به عمق یک موضوع یا برنامه توجه می کنند و بیشتر به دنبال ظواهر زیبا و آنچنانی و نیز هیجان های اجتماعی اند...
اما برگردیم به سؤال نخست؛ وقتی دقت کردم متوجه شدم خیلی از آنهایی که از سریالی مثل کلید اسرار انتقاد می کنند، یک یا چند قسمت از آن را با دقت و حوصله تماشا نکرده اند! نکته ای که می خواستم در این مجال کوتاه به آن اشاره کنم این است که: کشوری همچون ترکیه که جامعة آن سالها با مکتب «لائیسیته»(جداییِ مذهب از ساحت اجتماعی و سیاسی) خو گرفته و هنوز هم تا حدود زیادی متأثر از آن است، سریالی اجتماعی تهیه می کند که سخن از خدا، آخرت، دعا و نیز مهربانی، همکاری و خدمت به همنوع در آن حرف اول را می زند؛ در حالی که بسیاری از سریال های ایرانی- خصوصاً در دهه اخیر- سرشار از خشونت، دزدی، بی مبالاتی، توطئه بر ضدّ دیگران و... شده است!! برای تلویزیون جمهوری اسلامی(که امام امّت(ره) آن را
دانشگاه نامید) بسی شرم آور است که ادعای پاسداشت ارزش های اسلامی را دارد، در حالی که به جز در ماه رمضان(آن هم به صورت ظاهری و محدود) نام و بویی از خدا، معنویت و اخلاق انسانی و اسلامی شنیده نمی شود.

آیا برای یک ایرانی که تمدنی سرشار از پاکی، سربلندی و صلح دوستی و نیز مذهبی آمیخته با زیباترین ارزش های اخلاقی داشته و دارد، زشت نیست که بخواهد هنجارهای اجتماعی و فرهنگی را از دیگران بیاموزد؟؟!!
باشد که پند بگیریم و خود را اصلاح کنیم...
سید محمد خاتمی در سفری که اسفند ماه 87 به شیراز داشت و در سخنرانی مهم و تاریخی خود ، به نکته ای اساسی اشاره کرد که مضمونِ آن اینگونه بود: «ما با توجه به ویژگی های فرهنگی و تاریخی مان، نسبت به هر دو مکتبِ فاشیسم و لیبرالیسم انتقاد داریم و آنها را دارای اشکال می دانیم؛ اما اگر مجبور شویم بین آن دو یکی را انتخاب کنیم، قطعاً لیبرالیسم را ترجیح می دهیم...» و در این هنگام بود که جمعیت فرهیختگان حاضر در سالن او را شدیداً تشویق کردند.
«فاشیسم» به نوعی حکومت خودکامه گفته می شود که پایه گذارِ اولیه آن را "موسولینی" در ایتالیا می دانند.(البته مکتب نازیسم هم در آلمان، ادامه راه فاشیسم بود؛ اما با اندک تفاوت هایی با آن). هر چند یکی از مؤلفه های اصلیِ فاشیسم، «نژادباوری» و برتری دادن به نژاد و قومی خاص است، اما اکنون در عرفِ نظام های سیاسی جهان، به بسیاری از حکومت های خودکامه، دست راستی و توتالیتر، صفتِ «فاشیست» داده می شود.
از دیگر مؤلفه های اساسی این مکتب سیاسی، نوعی حسّ تجاوزگری در سیاست خارجی است که البته در حکومت های مختلفِ فاشیستی از لحاظ کمّی و کیفی متفاوت است. این نوع حکومت ها معمولاً محصولِ بعضی بحران های اجتماعی و اقتصادی هستند و خود را بر ضدّ سرمایه داری و نظام امپریالیستی معرفی می کنند...
اما «لیبرالیسم» به مکتب دیگری اطلاق می شود که در آن بر آزادی شخصی در جوامع و محدود کردنِ قدرت دولت ها در عرصه های سیاسی و اقتصادی تأکید می شود. نقشِ پررنگِ قانون در جامعه، وجود اقتصاد مختلط و رقابتی، انتخابات آزاد، تساوی حقوق همه شهروندان و نیز آزادی اندیشه و بیان از دیگر ویژگی های مهم مکتب لیبرالیسم است که البته در ابتدای امر در برابرِ نظام های «فئودالی» شکل گرفت. اکنون بسیاری از حکومت های سیاسی در غرب، از جمله فرانسه، آلمان، انگلیس، آمریکا و... - با وجود تفاوت های موجود در قوانین حاکمیتی شان- خود را پیرو این مکتب می دانند.
هر چند در این مجال قصد قضاوتِ قطعی در مورد این دو مکتب را ندارم، اما دوستان می توانند خود بیندیشند و قضاوت کنند که حکومتِ فعلی ایران و دولت نهم (و دهم) به سمتِ کدام یک از این مکاتب سوق یافته و خواسته یا ناخواسته ارزش های آن را پیاده می کند؟؟!
دو سه روز پیش، وقتی نگاهی به آسمان انداختم، حال و هوای متفاوتی حس کردم؛ گویا رنگ دیگری به درختان، کوچه، دیوار و حتی آسمان زده بودند...
دلتنگم؛ گویا مهمانی در راه است که هم دل بیقرارِ من و هم کوی و برزن منتظر قدم های اویند... هر چه می خواهم بیشتر از اینها مقدمه چینی کنم، می بینم نمی توانم! همه چیز را در این جمله کوتاه خلاصه می کنم:
«ماه رمضان از راه می آید.»

همیشه با آمدن ماه خدا، حس عجیبی در من پدید می آید، با اینکه می دانم برای آمدنش هرگز مهیّا نشده ام. امسال هم همچون سال های قبل، غرق در روزمرگی ها، گناهان، غفلت ها و مشکلاتِ ریز و درشت زندگی، ترس از آن دارم که رمضانِ عزیز بیاید و باز هم در غفلت باشم!
اما نمی دانم چه حکمتی است که این ماه به انسان آرامش وصف ناپذیری می دهد.(امیدوارم تجربه کرده باشید) وقتی رمضان می آید، بقچة دلم را که یک سالی شده درست و حسابی باز نکرده ام، نزد خدای مهربان می گشایم و هر چه می خواهد دل تنگم با او می گویم(بهتر است بگویم نجوا می کنم.) اما...آیا خدای رمضان صدایم را می شنود؟ یا بهتر بگویم: آیا صدای این بنده به گوش پروردگار جهانیان می رسد؟ [در یکی از دعاهای مربوط به تعقیبات نماز اینگونه می خوانیم: «اللّهمَّ انّی أعوذُ بِکَ...مِن دُعآءٍ لا یُسمَع»]
مهربانا ! رحمتی کن تا امیدی که از دل های بسیاری رخت بربسته بازگردد.
الهی! قلب هایمان را رنگی خدایی بزن تا مهرورزی و مدارا با یکدیگر را بهتر از گذشته بیاموزیم و اینگونه نسبت به یکدیگر بیگانه و(خدای ناکرده) کینه توز نباشیم.
خداوندا ! به ما توفیقی بده تا کتاب جاویدانِ قرآن را همچنان که می خوانیم و ختم می کنیم، در آن تدبر و اندیشه نماییم تا حیرت زده در راه نایستیم و حق و باطل را از یکدیگر تشخیص دهیم....
و اما ای خدای مهربانم! حس می کنم امسال حال و روزم با سال های پیش تفاوت دارد؛ خسته ام، تا حدی «یکنواختی» بر زندگیم سایه افکنده و ناامیدی مدتی است به دل و جانم رخنه کرده... حالم را به بهترین حال تغییر بده و در گرفتاریم گشایش حاصل کن؛ تقدیرم را نیکو رقم بزن و اخلاقم را محمدی(ص) بگردان.
***
کوله بارت بربند!
شاید این چند سحر، فرصتِ آخر باشد/که به مقصد برسیم/
بشناسیم خدا و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم!/
می شود آسان رفت/ می شود کاری کرد که رضا باشد او/
ای سبکبال! در این راهِ شگرف/ در دعای سحرت/ در مناجاتِ خدایی شدنت/
هرگز از یاد مَبَر/ منِ جامانده بسی محتاجم!
دکتر «احمد قابل» یکی از پژوهشگران و متفکران مسائل دینی است که همواره با روشن بینیِ خاصی مباحث مختلف سیاسی، فرهنگی و اجتماعیِ روز را مورد تحلیل و مداقه قرار می دهد. ایشان یادداشت های خود را در دو وبلاگ متفاوت به اطلاع افکار عمومی می رساند و البته برخی اوقات با استناد به همین مطالب، تحت فشار حاکمیت و بعضی از گروهها قرار می گیرد...
جدیدترین مطلبی که از این روشنفکر دینی در وبلاگ «از نگاه من» قرار گرفته است، یادداشتی انتقادی است زیر عنوان «تجاهر به فسق» که پس از حوادث تلخ اخیر به رشته تحریر در آمده است. پیشنهاد می کنم با کلیک روی لینک زیر، مطلب را حتما بخوانید:

